
پیرمرد رو هر روز می دیدم. سر همون چهارراه، پاکت های فال حافظ توی دستاش از این ماشین به اون ماشین میرفت، هیچوقت ندیدم حرف بزنه ولی توی نگاهش چنان التماس سوزناکی بود که باورم نمی شد انقدر سنگ شدم که تموم فالهاش رو هر روز ازش نمیخرم، در واقع فقط یکبار وقتی واسه ی استراحت روی جدول خیابون نشسته بود ازش یک فال خریدم که حتی یادم نمیاد چه شعری توش بود. پیرمرد انقدر خمیده و شکسته و لاغر بود که باورم نمیشد بتونه راه بره، قدش به طرز عجیبی کوتاه بود، پوست صورتش مثل رویه ی توپ لاکی کهنه ای خشک و خشن شده بود، پر از خطوطی بود که گذر سالها و تابش خورشید روزها و سیلی بادهای سرد زیادی رو توی پیچ و خم هاشون جا داده بودن. نمی دونم اگر هر کدوم از اون خطها لب باز میکردن چه چیزهایی برای گفتن داشتن. اون شب که من توی پارک بودم سرد بود، خیلی سرد، نمیدونم چه ساعتی بود ولی هیچکس توس خیابونا نبود . سرما تمام وجودم رو میلرزوند، پیرمرد اونجا بود، روی چند پاره کارتن سعی میکرد بخوابه، نمیدونم شاید هم هیچ کار دیگه ای نمیتونست بکنه، به شدت میلرزید، صورتش پر از ترس و التماس بود، سرما با بی رحمی خاص خودش اون بدن لاغر و خموده رو شکنجه میکرد، البته پیرمرد باید طعم تمام نامهربونیهای دنیا رو چشیده باشه. نشستم روبروش، چند شاخه شمشاد و کمی برگ چنار که روی زمین افتاده بودن جلوش جمع کردم ، دستم رو توی جیبم بردم، یک بسته کبریت همراهم بود، ولی شاخه ها کاملاً خیس بودن، مطمئن بودم که آتش نمیگیرن، یک تکه از کارتن های پیرمرد رو کندم، شاخه ها رو روش گذاشتم، در حالی که دستهام میلرزیدن کبریت کشیدم، کبریت اول، کبریت دوم، کبریت سوم، کبریت چهارم، روشن شو لامصب، بسوز، نمیدونم چندتا کبریت کشیدم، به هرحال باد شدیدتر و شاخه ها خیس تر از اونی بودن که کبریتهای من کاری از پیش ببرن، انقدر مشغول کبریتها بودم که متوجه تغییر حالت چهره پیرمرد نشده بودم، وقتی کبریتهام تموم شدن بهش نگاه کردم، توی صورتش خبری از اون ترس و التماس نبود، انگار میخواست چیزی بپرسه، ولی نمیتونست، نمیخواستم توی ذهنم بگمش، اما اون مرده بود، جون نداشت، تموم، رفته بود، اینها رو به خودم گفتم، بعد سکوت عجیبی حاکم شد، هیچوقت چنین سکوتی حس نکرده بودم، برای چند دقیقه نه صدای باد رو میشنیدم و نه صدای بارونی رو که به سر و صورتم برخورد میکرد. این سکوت وقتی شکست که تیزی برنده ی سرما رو روی گونه هام حس کردم، سرما روی دو خط اشکی که روی گونه هام روون شده بودن مثل تیغ بران بود، انگار تا عمق وجودم فرو میرفت، حالا قطره های بارون مثل پتک توی سرم میخوردن، نمیتوشنستم تحمل کنم، میخواستم داد بزنم، نمیدونستم اگر داد بزنم چه حرفی از دهنم خارج بشه. نمیدوستم چه فکری کنم، واقعاً باید خوشحال می بودم که لباسهای من به اندازه ی کافی گرم بودن تا حداقل تا صبح زنده نگهم دارن؟ نمیدونم من چرا باید اونجا می بودم؟ من فقط کبریت داشتم و لباسی که خودم رو به سختی از سرما حفظ می کرد. ای کاش یکی از اونایی که لباس گرم تنش بود یا حداقل فندکی توی جیبش داشت اون شب توی خیابونا از بی خوابی سرگردون بود.
سلام. این متن یک تصنیف قدیمی از استاد شجریانه که متاسفانه به دلیل اینکه آپلود فایل ها ظاهرا مورد فیلتر قرار گرفته نتونستم خود آهنگ رو برای دانلود براتون بزارم:
شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل های سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و همزنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعهی غمگین میبینم،
چه سياهه به تناش رخت عزا!
تو چشاش ابرای سنگین میبینم.
داره از ابر سیاه خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
نفسام در نمیاد، جمعهها سر نمیاد!
کاش میبستم چشامو، اين ازم بر نمیاد!
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
عمر جمعه به هزار سال میرسه،
جمعهها غم دیگه بیداد میکنه،
آدم از دست خودش خسته میشه،
با لبای بسته فرياد میكنه:
داره از ابر سیاه خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
جمعه وقت رفتنه, موسم دلکندنه،
خنجر از پشت میزنه, اون كه همراه منه!
داره از ابر سیاه خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
جو یا atmosphere در انگلیسی ، atmosphera در اسپانیایی و ایتالیایی، atmosphare در آلمانی و الغلاف الجوی در عربی.
برعکس آنچه عوام باور دارند ، جو معانی بسیار و مفاهیم عمیقی دارد. بطوریکه در متون باستانی در زمینه های فیزیک، کیمیا، ریاضیات، جامعه شناسی، روانشناسی و حتی هواشناسی به آن اشاره شده است.
آنچه که بنده ی حقیر پس از مدتها تحقیق و مطالعه و سفرهای بسیار دریافتم این است که جو در مبحث انسان شناسی از تمامی زمینه های دیگر مهم تر است و برای راحت تر شدن درک این مساله از این پس در این مقال انسانهایی را که با جو سر و کار دارند جوپیشه و اعمالشان را جوپیشگی مینامیم. البته ناگفته پیداست که تفصیل این بحث از حوصله ی این نوشتار خارج است ، فلذا در این مقال تنها به معرفی مقوله ی جوپیشگی میپردازم و امیدوارم که مخاطب هوشمند و جویندگان واقعی علمش خود به تحقیق و مطالعه ی بیشتر بپردازند.
جوپیشگی در تعبیر مدرنش جوگیری نیز نامیده میشود ، حال آنکه مطالعات اینجانب نشان داده است که جوپیشگی در واقع مفهومی فراگیرتر و عمیق تر از جوگیری دارد ولی میتوان از آن به جوگیری نیز تعبیر کرد. جوپیشگی و یا جوگیری در اثر پدیده های جوی که در مغز اتفاق می افتند به وجود می آید. جوگیری عموما در اثر سیل، تگرگ ، رگبار و صاعقه حاصل میشود حال آنکه جوپیشگی میتواند از طریق باران و یا برف هم به وجود آید، فرد جوپیشه لحظه ای عاشق و لحظه ی دیگر فارق است، دست فرمانش عالیست، عاشق قهرمان پروری و به همان اندازه بر زمین زدن قهرمان هاست، گرایش سیاسی اش به چشم بر هم زدنی 180 درجه تغییر میکند و همواره به دنبال راهی است که احساس بزرگ شدن و مهم بودن به او دهد!
برای روشن تر شدن موضوع به چند مثال توجه نمایید:
فرد جوپیشه در هنگام جوپیشگی و در اثر سیل ، تگرگ و ... دچار توهم شده و خود را دوقلوی نداشته ی مایکل شوماخر تصور میکند! در این هنگام فرد جوپیشه بدون شک اقداماتی عجیب و غریب و احتمالا مارپیچی از خود بروز میدهد!
فرد جوپیشه به خصوص از نوع ذکورش با دیدن بانویی زیبا ممکن است دچار انواع پدیده های جوی از زمین و آسمان میشود و سیلها و تگرگ ها و حتی گاها گردبادهای هوس، شهوت ، ...(استغفرالله) بر او چیره گشته ، قلب او به تالاپ تولوپ افتاده و سوژه ی از همه جا بی خبر را به بهانه ی "عاشقتم" با گل ، هدیه، تلفن، پیامک، تهدید و ... غرق و یا خانه خراب میکند!
جوپیشگی در نزدیکی انتخابات به وفور یافت میشود و فرد جوپیشه در نزدیکی انتخابات به شدت طوفانی است ، به طوریکه احتمالا از یکی از کاندیداها قهرمان و یا در وضعیت حادترش خدا ساخته و از او انتظار معجزه دارد ، حال آنکه خود به جبر جوپیشگی گرفتار بوده و بر همین اساس از قبل برای سرنگونی همان کاندید برنامه ریزی هم کرده ،بدون آنکه خود داند!
اگردقت کنید متوجه خواهید شد که مورد اول مصداق بارز جوگیری است ، مورد دوم یکی از معیارهای جوگیری که یک تغییر ناگهانی جوی است را شامل میشود ولی فروکش کردنش کمی کند است ، با این حال همچنان میتوان تعبیر جوگیری را برای آن به کار برد، ولی مورد سوم هرچند باز هم با سرعت به اوج رسیده ولی خیلی هم سریع نیست و با سرعتی کم به فرود خود میرسد ، مشخصا با معیارهای جوگیری ناهمخوان و در مفهوم وسیع تر جوپیشگی جای میگیرد.
با آرزوی آنکه این نوشتار برایتان مفید بوده باشد و با چند خطی که از کتاب "الجو: التفصیل و التمثیل" نوشته ی " کمال الثالث متزلزل الآراء" از قرن 5 قبل از ایجاد به جای مانده است این مقال را به پایان میبرم:
"در باب جو و جوپیشگی نتوان به حد لزوم سخن گفت، همان بس که بدانی در این امر تنوع بسیار است و به هوش باشی که از جوگرفتگی، جو سازی، جویدگی، جویسم، جوداری و جوبارگی به دور مانی."

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!!!!!
شل سیلوراشتاین
لعنت به این دنیای بی سر و ته ، لعنت به این دنیای بی خر و ره!
لعنت به دنیایی که واسه دوست داشتن دلیل بخواد، دنیایی که آدما رو بنده و ذلیل بخواد.
لعنت به دنیایی که عشق توش قربانیه، سپندارمز بیگانه و ولنتاین ایرانیه!
لعنت به دنیایی که عشقاش همه دروغیه ، هر کی حرف قشتگ زد برچسبش دوروییه.
لعنت به دنیایی که هر کی بخواد بسازدش خونه اش خرابه، عدالت و برابری همش کشکه، سرابه!
لعنت به دنیایی که توش اعتبار همه چی ، حتی عشق، به قلم و دواته، اون موقع که حرف داری چیزی که نمیخوان بشنون صداته!
لعنت به دنیایی که توش دروغگویی، دورویی، ارزشه ، بالاتر ز علم، ز هنر، ورزشه!
لعنت به دنیایی که توش دوستیها مرده، هر کی ، هر جا مردار گیر آورده خورده.
لعنت به دنیایی که توش زندگی رو معنی کنن: رقابت! کو؟ کجاس؟ پس چی میشه اون حس زیبا؟ چی بود؟! آها! رفاقت؟!
لعنت به این دنیای پر از دلمردگی ، دنیای پر از برتری، سرخوردگی.
لعنت به این دنیای پر از تناقض و دیوونگی، آخر فلسفه بافیاش همش جنگه و ویرونگی!
لعنت به این دنیا که وجودش اینه ، هر جا که باشی، هر قدر هم قشنگ باشه،چه هاوایی، چه آلپ یا رینه! یک چیزی، همیشه، یک جا ، یک زمان، هست که بیاد و تو حالت برینه!!!
و آخر اینکه لعنت به آن که گفت، نوشت و عمل نکرد، لعنت به اون که دادِ سفر داد و سفر نکرد،لعنت به لعنت که بی فایدس،الکیه!تنها جواب خوب واسش، زِکیه!!!
(آرش غفاری)

پسر،پسر راه میرفت. فکر، پسر فکر میکرد.. خستگی،پسر به خستگی فکر میکرد.پسر خسته بود و فکر میکرد. زندگی،پسر به زندگیش فکر میکرد. دختر،پسر به دختر فکر میکرد. به آن دختر فکر میکرد.دختر...تاوان،پسر به تاوان فکر میکرد.خانواده... مسئولیت، پسر به مسئولیت فکر میکرد.خانواده...دختر...افیون،پسر به افیون فکر میکرد. خانواده...خانواده،پسر به خانواده فکر میکرد.جوانی...دختر...افیون...زندگی...فرار...لعل... رستگاری ، پسر خیلی فکر میکرد. رستگاری؟ دختر، پسر به دختر فکر میکرد.ترس،پسر به ترس فکر میکرد.پول...پول؟پسر به پول فکر میکرد. عشق، دختر، پسر عاشق دختر بود. عشق، دختر، پسر عاشق دختر بود؟ شک، پسر به شک فکر میکرد. ایمان، پسر به ایمان فکر میکرد. دختر،درک...دختر، دختر پسر را درک نمیکرد.درک، دختر، دختر پسر را درک نمیکرد؟خواب، پسر به خواب فکر میکرد.دنیا، پسر به دنیا فکر میکرد. دختر، پسر به دختر فکر میکرد.فرار،پسر به فرار فکر میکرد. درک، دختر، پسر آرزو کرد دختر را درک میکرد.فهم، دنیا، پسر آرزو کرد دنیا را میفهمید. پسر،دنیا،خانواده،دختر،ترس،افیون،فرار، لعل، تاوان، خیابان، مرگ، خیابان، ماشین، مرگ، ماشین...
پسر رستگاری را دید که قدم زنان آمد و دستش را گرفت.
(آرش غفاری)